میخواستم محکم بگیرمش
تکانش بدهم این خانمِ محترم را
که هر روز کوچکتر شد
کسی دستم را نگرفت که دستت را بگیرم
من دست نبودم
ما هردو لجهی اول و آخر بودیم
وچیزی از ما میگذشت
که ما را ادامه نمیداد
تو زیباترین و زشتترین بودی
من زشتترین و زیباترین
ما معمولی بودیم خانمِ محترم
ما هر دو دامنهای بلند داشتیم و برای اعدام شدن جوان بودیم
اما هنوز داریم راه میرویم؛ گیرم تو بیشتر
- کسی که نشمرده ما را عزیزم –
تو هم مثلِ من کوچک شدی محبوبِ رنگارنگم
پیشِ یکی که از هر دوی ما رد میشد
ولی هر روز همان قدر بزرگ بود که دیروز
فقط من هنوز دلم برای تو تنگ میشود
و هنوز هوس دارم تکانت بدهم
تکانت بدهم و ستارههایت را بشمارم
ما اولیم و آخر، نه
ما آخریم؛ آخر از همه
و چیزی از ما میگذرد که ما را فراموشمیکند
چیزی که ما اوییم
چیزی که حتی تکانش که میدهی، باز هم بزرگ است
و من هنوز تو را تکانمیدهم که کوچکتر نشوی
و به موهایت ستاره میچسبانم
14/6/86
|
+| نوشته شده توسط
رویا در شنبه چهاردهم شهریور 1388
|