دهانی از حیرت
وقتی از مثلاً شعری عاشقانه میخواند
یک نفر که کاملاً بیربط است
و پنجره
سیاهتر از آن باشد
که فرار را روشن کند
سؤالی بی «آیا» یا «چرا»
و قطعاً کار به «کجا» و «کی» نکشیده هنوز
پس اصلاً!
فقط همین دهان و چشمهای گِردِ دزدکی
به مثلاً من!
من درست مثلِ آدامس جویدنم
طبیعی هستم
فقط گاهی لای دندانهایی گیرمیکنم
شبیهِ ترکهای شیشه
یا مثلاً زمینِ یکی از هر دوتا کویر
که دلت خواست
و این، یعنی که حدِ اقل زندهام
و حدِاکثر
زنده
پس گیرِ کار کجاست؟
اگر بگذارم زمان بگذرد
پس هر وقت که میگذرد
میگذرد
و این، حدِ اقل یعنی به سمتِ مردن
و آخرش هم
طبیعتاً مردن
که البته پنجره تاریکتر از آن است
که راهِ فرارِ تو را روشنکند
و اینگونه است
که من هم مثلِ زمان میگذرم
و هر روز صبح
از پشتِ کوه بالا میآیم
فارغ از اینکه «آیا» یا «چرا» و اینکه حتی
به «کی» یا «کجا» نرسد هرگز.
18/8/88
|
+| نوشته شده توسط
رویا در دوشنبه هجدهم آبان 1388
|